تبلیغات
جمعه 6 مهر 1386 - 02:09 ق.ظ
من از اندوه نمی گویم ......نمی خواهم بگویم
من از ناباوریها...از چراها از نبودنها نمی گویم
من از این زندگی آموختم.....یک باور و یک حرف... آنهم......تو...
وتو گفتی صبورانه بسازم با تمام آنچه ویران می کند صبرم
وتو گفتی سحر پایان تاریکیست...نوری خواهد آمد... که روشن می کند این قلب تاریکم
و تو گفتی که برگردم اگر چه که خطا رفتم...که در بازست و چشمت باز بر راهست
وگفتی گر بمانم یک زمان در یاد تو ....هرگز فراموشم نخواهی کرد
وگفتی که کلامم باید از جنس لطافت باشد و این سر بدون هیچ سودایی....
نگاهم پاک و دستم مهربان و قلب من آرام
که لایق باشم آیم سوی تو در هر زمان.. ای مهربان من
وتو گفتی توانایی زمین و آسمانها را ...اگر خواهی فرو ریزی اگر خواهی بپا داری
وگفتی دشمنی دارم قسم خورده که بیرون کرد آدم را از آن دنیای پاکیها
و آن رهزن به هر روزی به نوعی جلوه ای دیگر کند در راه
باشد که چراغ یاد تو رسوا کند آن جلوه ننگین اورا
وگفتی مهربانی....با منی.. هر لحظه و هر دم
شنیدم این... و میگویم:
اگر لایق شوم روزی که گویم
اشک من داغ تو را دارد
تپشهای دلم یاد تو را دارد
دگر این سر فقط سودای تو دارد...
وتو خواهی به پاداشی دلم روشن کنی
گویم... بهشتت را نمی خواهم
نه حورت را نه جنت را نه آن باغ برین پر ز نعمت را
تورا خواهم.....
وجودم از تو هست و من تو را خواهم
تو روحت را به من بخشیدی ومن تو را خواهم
تمام عمر طی شد تا که فهمیدم تو را خواهم
تو را خواهم....
که چون قطره در آن دریای بی پایان فنا گردم